فرشته ها گفتند:"تو بی بهشت می میری!زمین جای تو نیست...در زمین هم ظلم است و هم فساد!"
انسان گفت:"اما من به خودم ظلم کرده ام! زمین تاوان من است!!! اگر خدا چنین می خواهد پس زمین از بهشت بهتر است..."
خدا گفت:"برو و بدان که جاده ای که تو را دوباره به بهشت میرساند از زمین می گذرد! زمینی آکنده از خیر و شر!...آکنده از حق و باطل... از خطا و صواب...که اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت. وگرنه..."
و فرشته ها همه می گریستند.
اما انسان نرفت!!!
انسان نمی توانست برود
انسان بر درگاه بهشت وامانده بود
می تر سید و مردد بود
و آنوقت خدا چیزی به انسان داد...چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت....
انسان دستهایش را گشود و خدا به او
اختیار داد....
خدا گفت:"حال انتخاب کن.زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شده ای.برو و بهترینها را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست.عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد تا تو بهترین را برگزینی.
و آنگاه انسان آسمان و زمین را انتخاب کرد...
رنج و صبوری را انتخاب کرد و این
آغاز انسان بود......
(عرفان نظر آهاری)
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:"اما من درخت نیستم!تو نمی توانی روی شانه ی من آشیان بسازی!"
پرنده گفت:"....
ادامه مطلب
دست هایت کجاست؟
دست هایم!...دست هایم رهاست.رها در جستجوی تو,در جستجوی دست های تو.دست هایت مدتهاست گرمی اش را به دستهایم نداده. دستهایم یخ زده است در این روزها ...مثل روزهای زمستان.زمستان است انگار.دستم...
قلبم...
ذهنم...
یخ زده!!!!!!!!!!!
بس که نیستی -بس که دوری ای مهربان.این تو که میگویند مهربانتر از هر آدمی.مادری؟نه!مهربانتر ازهر مادری. خوب میدانم که هستی ... همیشه هستی.حضورت را احساس می کنم.تو اینجایی.تو نزدیکی به من.نزدیک تر از رگ گردن.پس دستهایت کجاست؟
دستهایت!بفشارمشان.که نترسم.که کابوسها نلرزاندم.
دستهایت نیستند!مدتهاست که احساس میکنم دستهایت را از من دور کرده ای.که دیگر در آغوشم نمیگیری.تا آرام بگیرم.تا بغض بشکنم و هق هق کنم.که بگویم:"محکمتر در آغوشم بگیر!"
ترس هایم!ترسهایم این روزها بیشتر شده.بس که دستهایت نیستند.
چشم را,چشمها را می بندم و کورمال می گردم در جستجوی تو.به چشمها نیازی نیست.دستهایم,دستهایت را میشناسد. بس که دستهایت گرم است-بس که مهربان.
دستهایم مهربانی دستهایت را میشناسد.دستهای مهربان تو را هیچ کس ندارد.این را میدانم.دستهایت را هرگز گم نمی کنم.گم؟نه!دست هایت گم نشده .تو خود آنها را دریغ کرده ای.
دریغ!....گفتی:"انجام دادم".باز گفتی و باز خنده زنان گفتم آخرین بار است!
گفتی:"به یادم باش"
گفتم:"هستم"
گفتی:"نه همیشه!"
راست گفتی که بارها به باد فراموشی ات سپردم.گفتی:"فریبت می دهند!"....پا بر زمین کوفتم که:"نه!"
گفتی:"من نباشم آزارت میدهند!"
گفتم:"آزار نمی بینم!"
.....انجام دادم...فراموش کردم...فریب خوردم!!!دست هایشان را به دست گرفتم و آن وقت
دستهایت رفت...
دریغ شد!
تو که رفتی دستهایشان را پس کشیدند.
بیا!باز گرد!بازگرد و دستهایت را به من بازگردان!
دستهایم...دستهایت را جستجو میکند...
(منبع:الهام صالح/هفته نامه چلچراغ)
یکی نبود...
مردی بود که زندگیش رو با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.وقتی که مرد فوت کرد همه می گفتند که به بهشت رفته.آدم مهربونی مثل او حتما به بهشت می رفت.اما...
ادامه مطلب
و عشق...در قلب سرخ
و قلب در سینه ی پرنده ای می تپد
که با دل و عشق خویش
همیشه را خرٌم است.
پرنده بر ساقه ایست
وساقه بر شاخه ای
درخت در بیشه ای
و بیشه در ابر و مه
و ابر و مه گوشه ای ز عالم اعظم است
کنون بدست آورید
مساحت عشق را
که چندها برابر عالم است....
(منبع رو نمی دونم)!!!
حضور وحشی رنگ
طنین نعره ی مسلول و خنده ی مسموم
طنین دغدغه,جنگ
یکی به عربده گفت:
درود بر آبی...
ادامه مطلب
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را با اشک هایم می کشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
عالم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی...
(افشین یداللهی)
